سبز، قهوه‌ای، سیاه

 

با رنگ سبز اغواکننده‌ای که نظر هر رهگذری را جلب می‌کرد، مرتب و منظم کنار هم زندگی می‌کردند. یک‌روز همه‌ با هم شور گرفتند تا در مورد تنها عنصر نامرتب و البته، قهوه‌ای جمع‌شان تصمیم‌گیری کنند.

نتیجه جلسه با حداکثر آراء این شد که تنها عنصر غیر سبز را از جمع‌شان بیرون بیاندازند. یک هفته بعد، آن جمع یک‌دست سبز زیر عناصری سیاه گم شد. جای مترسکِ نامرتبِ قهوه‌ای در مزرعه‌ی سبز کاهو، در هجوم بی‌امان کلاغ‌ها واقعا خالی بود.

300

درست ايستاده است روبروي من و به‌جز يك زخم كهنه‌ي شمشير، كه از بالاي ابروي راستش تا روي گونه‌اش كشيده شده، هيچ خط و خال اضافه‌اي در صورت مصمش ديده نمي‌شود، كه بتوانم حسش را از خواندن نامه‌اي كه برایش نوشته‌ام و خودم پیکش بوده‌ام، دريابم. گويا نامه را تمام كرده كه لب‌هاش را گاز مي‌گيرد و مرغزار يك‌دست ريش‌هاش آرام مي‌رقصد؛ سرش را آرام بلند مي‌كند؛ نگاهش را با نگاه منتظر و وامانده‌ي من گره مي‌دهد؛ آرام سوراخ‌هاي بيني‌اش را باد مي‌كند و همزمان گشادي چشم‌هاش را؛ سينه ‌اش رو مي‌آيد؛ لب‌هاش از هم جدا مي‌شود؛ دندان‌هاش را رو هم فشار مي‌دهد؛ ستون ستبر بدنش را كمي عقب مي‌كشد؛ ضربه‌اي با پاي فربه‌اش به شكم من مي‌زند و من كه در آستانه‌ي گودال ايستاده‌ام، درون گودال عمارتش پرت مي‌شوم و آرام و بدون اين‌كه به چيزي، بجز متن نامه فكر كنم، چشم‌هام را به كركس‌هايي مي‌دوزم كه بالاي گودال مي‌چرخند و هر لحظه كوچك و كوچك‌تر مي‌شوند؛ و من هم‌چنان در سياهي گودال فرو مي‌روم. من فقط نوشته بودم "ایرانی‌ام".

همسر خوب یا بد (نسخه‌ی دوم)

 

همسر خوبی براش بودم. بهتر است بگویم یک همسر رویایی. مرد آرزوهاش که یک روز با اسب سفید سراغش آمده بود. سال اول گذشت. بچه‌دار شدیم؛ یک پسر. یک سال بعد من مُردم. من مرد رویاهای زنم بودم. به من وفادار ماند و هیچ‌گاه ازدواج نکرد. سال‌ها با بدبختی و نداری سر کردند. پسرم تو خیابان‌ها بزرگ شد؛ زنم نمی‌توانست کنترلش کند. طی چند سال، پسرم از تخم‌مرغ دزدی به شتر دزدی افتاد. پسرم هجده ساله بود که اعدام شد. زنم از نداری و ناامیدی بدنش را فروخت و همان شب اول برای اینکه پولی بهش نپردازند، کشته شد. از خدا خواستم زمان را برگرداند. فقط یک روز قبل از مردنم. برگشتم. یک روز قبل از مردنم. جلو چشم زنم بهش خیانت کردم. فرداش مُردم. زنم بعد از یک سال ازدواج کرد. پسرم پانزده سال بعد، روز ثبت‌نام دانشگاه، دم در دانشگاه تصادف کرد و مُرد. زنم که تو تمام آن سال‌ها، مرد دومش را، فقط به خاطر پسرمان تحمل کرده بود، همان شب خودکشی کرد و مرد.

خرس فیلسوف

•        تو چرا این‌قدر لاغری؟ تو که زندگی راحتی داری. برای خودت می‌نشینی بالای آبشار و ماهی‌هایی را که می‌پرند بالا تا آبشار را رد کنند، با متانت شکار می‌کنی و می‌خوری. حالا من را بگویی یک چیزی. من که باید کلی رو دریا پرواز کنم و چهارچشمی زل بزنم پایین تا شاید یک ماهی ببینم و برای گرفتنش شیرجه بزنم. بعد اگر به موقع برسم و ... آن وقت یک ماهی گیرم بیاید.

•        شاید! ولی تو با خیال راحت ماهی‌ها را می‌خوری و هیچ وقت هم دچار عذاب‌وجدان نمی‌شوی.

•        شوخی‌ات گرفته؟ خرس‌قهوه‌ای و عذاب وجدان! شنیده بودم عجیب وغریب هستی ولی اصلا فکر نمی‌کردم اوضاعت این‌قدر وخیم باشد.

•        می‌دانی! من مجبورم ماهی‌هایی را شکار ‌کنم و بخورم که از دریا، برای رسیدن به ابتدای رودخانه و تخم‌ریزی، برخلاف آب شنا می‌کنند و برای هدف‌شان خیلی ارزش قائلند، ولی تو ماهی‌هایی را شکار می‌کنی که یا هنوز اول راه هستند و هدفی ندارند یا آخر راه هستند و به هدف‌شان رسیده‌اند.

همسر خوب یا بد

 

همسر خوبی براش بودم. بهتر است بگویم یک همسر رویایی. مرد آرزوهاش که یک روز با اسب سفید سراغش آمده بود. سال اول گذشت. بچه‌دار شدیم؛ یک پسر. یک سال بعد من مُردم. من مرد رویاهای زنم بودم. به من وفادار ماند و هیچ گاه ازدواج نکرد. سال ها با بدبختی و نداری سر کردند. پسرم تو خیابان ها بزرگ شد. زنم نمی‌توانست کنترلش کند. طی چند سال از تخم‌مرغ دزدی به شتر دزدی افتاد. هجده ساله بود که اعدام شد. زنم از نداری و ناامیدی بدنش را فروخت و همان شب اول برای اینکه پولی بهش نپردازند، کشته شد. از خدا خواستم زمان را برگرداند. فقط یک روز قبل از مردنم. برگشتم؛ یک روز قبل از مردنم. جلو چشم زنم بهش خیانت کردم. فرداش مُردم. زنم بعد از یک سال ازدواج کرد. پسرم شانزده سال بعد وارد دانشگاه شد.

سگ آبی و رحمت خدا

 

یک سگ‌آبی خارج از ده رحیم‌آباد، در گوشه‌ای از رودخانه‌ای که از ده می‌گذشت، زندگی می‌کرد و پشت سد کوچکش مقداری آب ذخیره کرده بود.  

یک‌سال خشکسالی شد و آب رودخانه تقریبا ته کشید. اهالی ده برای پیداکردن آب از روستا خارج شدند و وقتی به سد کوچک سگ‌آبی رسیدند، خوشحال شدند و خدا را برای این رحمت خاصش شکر کردند و مشک‌هاشان را پر آب کردند.

یک از اهالی ده به نام رحیم، که متوجه سگ‌آبی شده بود ، با چوب دستی‌اش افتاد دنبال سگ‌آبی و با چند ضربه آن را کشت.

 اهالی رحیم آباد چون معتقد بودند رحیم از رحمت خاص خدا، در برابر آن حیوان مزاحم محافظت کرده، تصمیم گرفتند تا مدال درجه یک شجاعت رحیم‌آباد را به او بدهند.

زمانی که کدخدا داشت مدال را رو سینه‌ی رحیم گیر می‌کرد، آسمان غرشی کرد و باران شدیدی شروع شد.

مصاحبه‌ی اختصاصی

 

•        راستش را بخواهید من معنی خاصی ندارم و سعی هم نمی‌کنم که چیز خاصی را به بیننده القاء کنم.

•        ولی بیننده‌ها نظرشان غیر از این است که می‌گویید. آن‌ها از حضور شما در زمان‌های خاص واقعا لذت می‌برند.

•        بازهم می‌گویم که این فقط برداشت بیینده‌هاست، نه منظور و دلیل من. من فقط یک رنگین‌کمانم. ببخشید من دیگر باید بروم.

 

 بازیگرهای زندگی

-       سه قدم جلو، یکی به چپ؛ پای چپ.

-       سه قدم جلو، یکی به راست؛ پای راست.

-       حالا سه قدم به راست، یکی به بالا؛ پای چپ.

-       حالا سه تا به چپ، یکی به؟!

موزائیک‌های پیاده‌رو تمام شدند و عابر پای راستش را برای عبور از خیابان، رو آسفالت گذاشت. اما این بار با زاویه ی 45 درجه حرکت کرد، تا اگرچه نمی‌تواند مثل اسب حرکت کند، حداقل مثل فیل قدم بردارد. مدت‌ها بود در آن شهر دیگر هیچ عابری مثل وزیر راه نمی رفت.

رهایی

حالا که از دستش راحت شده‌ام ، اول مثلثی می‌شوم، نه مربع، شاید هم استوانه‌ای. نه! نه! این همه سال توی آن قالب استوانه‌ای بودم... آه باورم نمی‌شود که بالاخره رها شده‌ام. چقدر بزرگ و کوچک می‌شد. این آخری‌ها هم شکمش شده بود به بزرگي يك توپ بسکتبال. خوب بهتر هست بجای فکر کردن به گذشته به فکر آینده  باشم. حالا باید چه کار بکنم؟

-        ببخشید شما به تازگی جدا شده اید؟

-        بله. بله. همین چند دقیقه قبل.

-        بفرمایید سوار شوید تا آسمان راه درازی داریم ...

-        ممنون. شما هم روح هستید؟

-        مي‌شود گفت ... ما فرشته هستیم.

 

 

نشانه

 

من فقط چند دقیقه دیر رسیدم. با وجود این که پنج سال از آن زمان می گذرد،تنها یک چیز باعث شد که هنوز به عشق او وفادار باشم، تکان خوردن تاب.
به او پیغام داده بودم که اگر هنوز به من علاقه دارد، راس ساعت شش صبح کنار تاب همدیگر را ببینیم. من با تاخیر ساعت شش و پنج دقیقه رسیدم. او کنار تاب نبود ولی تاب تکان می خورد.

 

 

جایگاه من در زمین

اصلا فکر نمی کردم که زندگی ام در اینجا یک همچنین معنایی داشته باشد. عکاس های زیادی از من عکس گرفته اند. حتی برخی شان روی شن ها دراز می کشیدند تا از من عکس بگیرند. دوربین های پیشرفته با لنزهای تله و واید و زوم و ....

اما من وقتی متوجه موضوع شدم، که یک پیرزن با یک دوربین قدیمی که همزمان عکس را نیز چاپ می کرد، از من یک عکس گرفت. به محض اینکه عکس بیرون آمد، باد شدیدی عکس را، زیر پاهایم، روی شن های روان صحرا انداخت و من خودم را دیدم. یک گیاه سبز ، تک و تنها در وسط یک صحرای پر از شن و ماسه. بله فکر می کنم حضور من در اینجا معنایی خاصی دارد.

سفر                                                                                                 

فرشته کوله پشتی آلیس را رو دوشش گذاشت و گفت:

-        تو سفر، هر جا سیب دیدی اول خوب بوش کن، بعد بخورش.

آلیس کوله را رو دوشش جابه‌جا کرد، رو به فرشته برگشت و گفت:

-        برای چه باید این کار را بکنم؟

فرشته رو زانوهاش نشست، موهای رو پیشانی آلیس را کنار زد و گفت:

-        برای این‌که من، این‌جا و بهشت را هیچ وقت فراموش نکنی.

آلیس فرشته را بوسید و لی‌لی‌کنان پا گذاشت رو زمین، ولی هر جا سیبی دید بدون هیچ فکر و بویی آن را خورد. آخر سفر سختی داشت و گرسنه می‌شد.