سبز، قهوهای، سیاه
با رنگ سبز اغواکنندهای که نظر هر رهگذری را جلب میکرد، مرتب و منظم کنار هم زندگی میکردند. یکروز همه با هم شور گرفتند تا در مورد تنها عنصر نامرتب و البته، قهوهای جمعشان تصمیمگیری کنند.
نتیجه جلسه با حداکثر آراء این شد که تنها عنصر غیر سبز را از جمعشان بیرون بیاندازند. یک هفته بعد، آن جمع یکدست سبز زیر عناصری سیاه گم شد. جای مترسکِ نامرتبِ قهوهای در مزرعهی سبز کاهو، در هجوم بیامان کلاغها واقعا خالی بود.


همسر خوبی براش بودم. بهتر است بگویم یک همسر رویایی. مرد آرزوهاش که یک روز با اسب سفید سراغش آمده بود. سال اول گذشت. بچهدار شدیم؛ یک پسر. یک سال بعد من مُردم. من مرد رویاهای زنم بودم. به من وفادار ماند و هیچ گاه ازدواج نکرد. سال ها با بدبختی و نداری سر کردند. پسرم تو خیابان ها بزرگ شد. زنم نمیتوانست کنترلش کند. طی چند سال از تخممرغ دزدی به شتر دزدی افتاد. هجده ساله بود که اعدام شد. زنم از نداری و ناامیدی بدنش را فروخت و همان شب اول برای اینکه پولی بهش نپردازند، کشته شد. از خدا خواستم زمان را برگرداند. فقط یک روز قبل از مردنم. برگشتم؛ یک روز قبل از مردنم. جلو چشم زنم بهش خیانت کردم. فرداش مُردم. زنم بعد از یک سال ازدواج کرد. پسرم شانزده سال بعد وارد دانشگاه شد.
یک سگآبی خارج از ده رحیمآباد، در گوشهای از رودخانهای که از ده میگذشت، زندگی میکرد و پشت سد کوچکش مقداری آب ذخیره کرده بود.


اصلا فکر نمی کردم که زندگی ام در اینجا یک همچنین معنایی داشته باشد. عکاس های زیادی از من عکس گرفته اند. حتی برخی شان روی شن ها دراز می کشیدند تا از من عکس بگیرند. دوربین های پیشرفته با لنزهای تله و واید و زوم و .... 