•        تو چرا این‌قدر لاغری؟ تو که زندگی راحتی داری. برای خودت می‌نشینی بالای آبشار و ماهی‌هایی را که می‌پرند بالا تا آبشار را رد کنند، با متانت شکار می‌کنی و می‌خوری. حالا من را بگویی یک چیزی. من که باید کلی رو دریا پرواز کنم و چهارچشمی زل بزنم پایین تا شاید یک ماهی ببینم و برای گرفتنش شیرجه بزنم. بعد اگر به موقع برسم و ... آن وقت یک ماهی گیرم بیاید.

•        شاید! ولی تو با خیال راحت ماهی‌ها را می‌خوری و هیچ وقت هم دچار عذاب‌وجدان نمی‌شوی.

•        شوخی‌ات گرفته؟ خرس‌قهوه‌ای و عذاب وجدان! شنیده بودم عجیب وغریب هستی ولی اصلا فکر نمی‌کردم اوضاعت این‌قدر وخیم باشد.

•        می‌دانی! من مجبورم ماهی‌هایی را شکار ‌کنم و بخورم که از دریا، برای رسیدن به ابتدای رودخانه و تخم‌ریزی، برخلاف آب شنا می‌کنند و برای هدف‌شان خیلی ارزش قائلند، ولی تو ماهی‌هایی را شکار می‌کنی که یا هنوز اول راه هستند و هدفی ندارند یا آخر راه هستند و به هدف‌شان رسیده‌اند.