تخت دوطبقه
لینک داستان من در مرور: تخت دوطبقه
بخشی از ابتدای داستان:
نیم ساعتی هست که مثل دیوانهها تو اتاق قدم میزنم. زل میزنم بهت. فکری میآید سراغم. خیز برمیدارم سمتت و گوشم را میگذارم رو قلبت. شاید هنوز زنده باشی. نه هیچ صدایی نمیآید. فقط صدای نفسزدنهام را میشنوم، که سخت بیرون میآیند و گرمتر برمیگردند داخل. مینشینم. سرت را بلند میکنم و میگذارم رو پاهام. دستم غرق خون میشود. خودم را نمیبازم. نباید خودم را ببازم. من مجبور بودم آن کار بکنم. فرصت ندادی همه چیز را برات تعریف کنم. سرم را كه گرم است و سنگين، تکیه میدهم به پایهی فلزی تخت دو طبقهمان. یادت هست که هیچگاه برای خوابیدن رو تخت بالایی یا پایینیاش، با هم بحث نکردیم. هر چند، هر بار تو میخواستی بالا یا پایین بخوابی، من حرفی نمیزدم و جام را باهات عوض میکردم. به هر حال من برادر بزرگتر بودم، هر چند فقط 20 ثانیه.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.