همسر خوب یا بد

 

همسر خوبی براش بودم. بهتر است بگویم یک همسر رویایی. مرد آرزوهاش که یک روز با اسب سفید سراغش آمده بود. سال اول گذشت. بچه‌دار شدیم؛ یک پسر. یک سال بعد من مُردم. من مرد رویاهای زنم بودم. به من وفادار ماند و هیچ گاه ازدواج نکرد. سال ها با بدبختی و نداری سر کردند. پسرم تو خیابان ها بزرگ شد. زنم نمی‌توانست کنترلش کند. طی چند سال از تخم‌مرغ دزدی به شتر دزدی افتاد. هجده ساله بود که اعدام شد. زنم از نداری و ناامیدی بدنش را فروخت و همان شب اول برای اینکه پولی بهش نپردازند، کشته شد. از خدا خواستم زمان را برگرداند. فقط یک روز قبل از مردنم. برگشتم؛ یک روز قبل از مردنم. جلو چشم زنم بهش خیانت کردم. فرداش مُردم. زنم بعد از یک سال ازدواج کرد. پسرم شانزده سال بعد وارد دانشگاه شد.

اصول نانوشته

 

این داستان من در کارگاه داستان کاف استوری منتشر شده است.

لینک داستان من در کاف استوری: اصول نانوشته

بخشی از ابتدای داستان:

روی پای چپ ام را پشت پاچه ی پای راست ام می کشم. کمرم را بار دیگر خم می کنم. مچ دست چپ ام را نوک انگشتهای پای چپ ام می گذارم . قوسی به دست ام می دهم . و تا لمس مچ پا بالا می کشم. این قسمت آخر را همیشه با دقت انجام می دهم. شب دومی بودکه به مسجد می آمدم. داشتم وضو می گرفتم که آقای صادقی وارد وضو خانه شد. آنقدر حول شدم که یادم رفت مسح پای چپ را باید با دست چپ بگیرم نه با دست راست. آن شب بعد از جلسه قرآن من را نگه داشت و مثل یک بچه هفت هشت ساله وضو گرفتن را بهم یاد داد.

کمر که راست می کنم، از چشم هام دو کاسه نیمه خالی می بینم که دهن وا کرده و از نیم کاسه ای خونین خبر می دهند. سرم سنگین است. کاش می گذاشتم غرغرش را کند حداقل مجبور نمی شدم زیر شلاق آفتاب چهار پنج ساعت تو خیابان ها پرسه بزنم.

 ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.

اصول نانوشته

سگ آبی و رحمت خدا

 

یک سگ‌آبی خارج از ده رحیم‌آباد، در گوشه‌ای از رودخانه‌ای که از ده می‌گذشت، زندگی می‌کرد و پشت سد کوچکش مقداری آب ذخیره کرده بود.  

یک‌سال خشکسالی شد و آب رودخانه تقریبا ته کشید. اهالی ده برای پیداکردن آب از روستا خارج شدند و وقتی به سد کوچک سگ‌آبی رسیدند، خوشحال شدند و خدا را برای این رحمت خاصش شکر کردند و مشک‌هاشان را پر آب کردند.

یک از اهالی ده به نام رحیم، که متوجه سگ‌آبی شده بود ، با چوب دستی‌اش افتاد دنبال سگ‌آبی و با چند ضربه آن را کشت.

 اهالی رحیم آباد چون معتقد بودند رحیم از رحمت خاص خدا، در برابر آن حیوان مزاحم محافظت کرده، تصمیم گرفتند تا مدال درجه یک شجاعت رحیم‌آباد را به او بدهند.

زمانی که کدخدا داشت مدال را رو سینه‌ی رحیم گیر می‌کرد، آسمان غرشی کرد و باران شدیدی شروع شد.

مصاحبه‌ی اختصاصی

 

•        راستش را بخواهید من معنی خاصی ندارم و سعی هم نمی‌کنم که چیز خاصی را به بیننده القاء کنم.

•        ولی بیننده‌ها نظرشان غیر از این است که می‌گویید. آن‌ها از حضور شما در زمان‌های خاص واقعا لذت می‌برند.

•        بازهم می‌گویم که این فقط برداشت بیینده‌هاست، نه منظور و دلیل من. من فقط یک رنگین‌کمانم. ببخشید من دیگر باید بروم.

 

 بازیگرهای زندگی

-       سه قدم جلو، یکی به چپ؛ پای چپ.

-       سه قدم جلو، یکی به راست؛ پای راست.

-       حالا سه قدم به راست، یکی به بالا؛ پای چپ.

-       حالا سه تا به چپ، یکی به؟!

موزائیک‌های پیاده‌رو تمام شدند و عابر پای راستش را برای عبور از خیابان، رو آسفالت گذاشت. اما این بار با زاویه ی 45 درجه حرکت کرد، تا اگرچه نمی‌تواند مثل اسب حرکت کند، حداقل مثل فیل قدم بردارد. مدت‌ها بود در آن شهر دیگر هیچ عابری مثل وزیر راه نمی رفت.

رهایی

حالا که از دستش راحت شده‌ام ، اول مثلثی می‌شوم، نه مربع، شاید هم استوانه‌ای. نه! نه! این همه سال توی آن قالب استوانه‌ای بودم... آه باورم نمی‌شود که بالاخره رها شده‌ام. چقدر بزرگ و کوچک می‌شد. این آخری‌ها هم شکمش شده بود به بزرگي يك توپ بسکتبال. خوب بهتر هست بجای فکر کردن به گذشته به فکر آینده  باشم. حالا باید چه کار بکنم؟

-        ببخشید شما به تازگی جدا شده اید؟

-        بله. بله. همین چند دقیقه قبل.

-        بفرمایید سوار شوید تا آسمان راه درازی داریم ...

-        ممنون. شما هم روح هستید؟

-        مي‌شود گفت ... ما فرشته هستیم.