لذت متن، رولان بارت

        با یار خود سرکردن و به چیزی دیگر اندیشیدن: این‌گونه است که من بهترین اندیشه‌های خود را می‌یابم، این‌گونه است که آن‌چه را برای کارم لازم دارم به بهترین وجهی ابداع می‌کنم. متن نیز همین‌گونه است: متن در من بهترین لذت‌ها را خلق خواهد اگر سخن خود را به شکلی نامستقیم به گوش رساند؛ اگر، در خواندن آن، دائم سر بلند کنم، به چیزی دیگر گوش کنم. من الزاما مفتون متن لذت‌بخش‌ام؛ این کار می‌تواند مانند کنشی باشد ناچیز، پیچیده، ظریف، و کمابیش گیج: یک تکان ناگهان سر، همچون پرنده‌یی که از آن‌چه ما می‌شنویم هیچ نمی‌فهمد، پرنده‌یی که آن‌چه را ما نمی‌فهمیم می‌شنود.

لذت متن، رولان بارت، پیام یزدانجو

رقصی چنین میانه‌ی واژگانم آرزوست...

 

  • پفول کار اطمینان به خویش را که امیدی به تعدیل یا تغییر آن نبود به شهیدپنداری رسانده بود، کاری که چنان‌که فقط از آلمان‌ها ساخته است، زیرا فقط آلمان‌ها خودپسندی‌شان را بر اندیشه‌ای مجرد که آن را علم می‌دانند استوار است و به اعتبار آن خود را صاحب حقیقت محض می‌شمارند.
  •  او نیست و آنجا، همان‌جایی که تا اندکی پیش بود، چیزی بیگانه، و با من دشمن، رازی هول‌انگیز و نفرت‌آور برجای مانده است.
  •  و صدا واقعیت آنچه را که چشم دیده بود، تائید می‌کرد.
  •  و پرنس آندره‌ی احساس کرد که روی صورت او، درست وسط صورت‌اش عمارتی عجیب و اثیری، از سوزن‌هایی باریک و تراشه‌هایی ظریف به آهنگ این آوای آرام بنا می‌شود.
  •  ماتم مرگ پدر در جان او با سیاهی تباهی روسیه درآمیخته بود.
  •  نمی‌توانستند مرگ را باور کنند، چون فقط آنها بودند که می‌دانستند زندگی برای‌شان چه معنی دارد و نمی‌فهمیدند و باور نداشتند که کسی بتواند آن را از ایشان بگیرد.
  •  به یاد نیاورد که کوچک‌ترین صدای تیری شنیده باشد. فقط دید که اندام مرد کارگر ناگهان، معلوم نبود به چه علت فرونشست و بر طناب‌هایش آویخته ماند.
  •  دریافته بود که شخصی که از تاشدن یکی از گلبرگ‌های بستر گل‌اش آزرده، رنجش‌اش کمتر از رنج امروز او نیست که بر خاک مرطوب عریان می‌خوابد.
  •  همه می‌دانند که انسان می‌تواند به چیزی ولو بسیار بی‌مقدار مجذوب شود و نیز می‌دانیم که هیچ چیزی هر قدر هم بی‌مقدار نیست که اگر توجه خود را روی آن متمرکز کنیم بی‌نهایت بزرگ نشود.
  •  اما پدرش را که چیزی از او در خاطر نداشت همچون ایزدی می‌پنداشت که نمی‌توان در نظر آورد.

 

 جنگ و صلح-لئوتولستوی-سروش حبیبی

پرونده ی آلیس در سرزمین عجایب در شرق

 پرونده ی آلیس در سرزمین عجایب در روزنامه ی شرق

[اردوان تراکمه] ... اكنون بهتر مي‌توانيم متوجه شويم كه آن سوراخي كه آليس به ‌دنبال خرگوش به درون آن مي‌رود در اصل همان حفره و امر واقعي است كه تن به نمادين شدن نمي‌دهد. آليس در ساحت نمادين و واقعيت عيني به ناگاه با تكه‌اي از امر سركوب‌شده در قالب رويا مواجه مي‌شود (خرگوشي كه جليقه و ساعت دارد) و به‌ دنبال خرگوش درون سوراخي مي‌شود و از آنجا به جهان ديگري پرتاب مي‌شود. شايد بتوان آن سوراخ را نقطه اتصال و گره‌گاهي دانست كه امر واقعي را به امر نمادين وصل مي‌كند. ...

[اردوان تراکمه]... از ديد لكان انسان روان‌پريش ديگري را تشخيص نمي‌دهد، چون تمام جهان خودش است. موجودات سرزمين عجايب متوجه ديگري نيستند. آنها به هيچ عنوان در يك نظام دلالتي و در رابطه خود با ديگري قرار نگرفته‌اند. براي همين است كه آنها در سطح بازنمود باقي مي‌مانند، درست برعكس آليس كه مصداق كامل جمله مشهور لكان است: «ميل من، ميل ديگري است.» او ديگران زيادي دارد؛ خواهرش، خرگوش،‌كشاير (گربه ناپديدشونده)، سگ آبي، سلطان‌بانو و... و در نهايت حتي خودهاي دائماً در حال تغييرش، و در مواجهات تنش‌زايش با اين ديگري‌هاست كه هويت‌اش كم‌كم شكل مي‌گيرد. ...

[مسعود رفيعي‌طالقاني ]... براي نگارنده اين سطور پيش از آنكه كتاب را خوانده باشد عنوان آن به كار آمده است؛ عنواني كه دست‌كم در ساده‌ترين حالت اين امكان را براي ذهن ايجاد مي‌كند تا در خلال زيست روزمره در سرزمين واقعيت‌هاي «رسمي» و واقعيت‌هاي «مجازي » – كذب به مثابه عنصر مقاومت - به سرزمين «عجايب»، آرزوها و آرمان‌ها بينديشد، حتي به اتوپيا دست يابد و به ناگاه دريابد كه همه چيز فروريخته است و موسم از نو ساختن است يا حتي دوباره ويران كردن.

[مسعود رفيعي‌طالقاني ]... من آليس هستم؛ آليسي كه مي‌تواند سرزميني از روياها برسازد، در آن بهراسد، كوچك شود، بزرگ شود و هزار چيز ديگر، اما وقتي به مرزهاي واقعيت نزديك شد، بداند كه عجايبي هم در كار است، آنچنان كه مفري. و نيز بداند تخيل‌گاهي به مثابه ابزار رهايي و آرامبخشي‌گريز‌ناپذير است و حتي گاهي ساختن اتوپيا با علم به ويراني آن به دست خود؛ تضادي در انديشه آدمي كه آنقدر سكوت مي‌كند تا چون اژدهايي به ناگاه برمي‌آيد و خانمان برمي‌اندازد. و اين خود «رخداد» است.