این داستان من در وب سایت دیباچه منتشر شده است.
لینک داستان من در دیباچه: بچهی خانم معلم

دیگه دوس ندارم بچهش باشم. نه که دوس ندارم. دوس دارم. ولی اگر بچهش شدم یه روز از صبح تا شب باهاش قهر میکنم. نه خیلی زیاده. تا ظهر. هر چی هم نازمو بکشه باز آشتی نمیکنم. مگه من چی کار کردم؟ منو بگو که میخوام زحمتشو کمتر کنم. فقط خواستم بهش نشون بدم یکی اَ شاگرداش درس امروزو خوب بلده. شاگردش که نه. من. البته حق داره بیچاره. بچه ها خیلی اذیتش می کنن. مثلا همین سگوند. لورَنْ. خودش گفت. خانم معلم اولش پرسید اونم گفت آره. همیشه بوی گوسفند می ده. تازه امروز کلهش شده شکل گوسفندا. گوسفندای دم عید که پشمشونو با قیچی میزنن. میگفت بابا بزرگش موهاشو زده. با قیچی. اونم با قیچی که پشم گوسفندا رو می زنن. بچهها کلی خندیدن. دلم واسش سوخت. بیچاره خونه که نداره. تو چادر زندگی میکنن. پشت خونه ما. اون طرف کانال. تازه کنار چادرشون گوسفندهاشون رو نگه میدارن. واسه همینه بوی گوسفند میده. آه اگه من بچهش بودم. میرفتم یواشکی، طوری که سگوند نفهمه موضوع رو بهش میگفتم تا اینقد گیر نده چرا حموم نمیره. آخ! هنوزم سرم درد میکنه. چه مامان بدی! چه مامان!؟ اگر بچهش بودی که تو سرت نمیزد. شایدم میزد. حتما واسه اینکه نشون بده که بین بچهش با بقیه شاگردا فرقی نیس. چقدر بچه بچه میکنی؟ مامان تو مامان گُلیه. اما مامان گلی بهم پول نداد یخمک بخرم. تازه مامانای دیگه واسه بچهشون دفتر مشق سفید میخرند. اونقد سفید که فکر میکنی با پلو درست شده. پلوی ناهارِ جمعه. نه مثِ دفتر مشق من که رنگ گِله. مثِ اون روزِ رودخونه. البته همیشه که رودخونه اون رنگی نیس. شب قبلش کلی آسمون غرمبه زد. فرداش که اَ رو پل با مامان گلی میرفتیم بازار، رودخونه رنگ گِل شده بود. کلی ترسیده بودم. کاشکی دفتر مشقم مثِ رودخونه بود. همیشه که رودخونه اون جوری نیس. سفیدم هست. مثلا اون باری که با عمو اینا رفته بودیم شنا. بابا گفت رودخونه مثل چشم خر تمیزه. کلی خجالت کشیدم. آخه این چه حرفی بود زد. حالا چرا نگفت چشم اسب. همه خندیدن. همیشه می خندن. به بابا نگاه میکنن تا چیزی گفت می خندن. چی گفت ... لره رفت ... یادم نیس. مامان رو قالی نقاشی می کشید. بابا گفت. با دس نشون داد. همه خندیدن. فکر کنم به لباسای منم خندیدن. وای برگشت. بهش نگاه نکنم که فکر نکنه میخوام منتکشی کنم. مگه من چی گفتم. فقط تا رو تخته نوشت "م" بلند گفتم "مثِ مارمولک". بچه ها کلی خندیدن. البته همین یه بار که نبود. "چ" را هم گفتم. س. ش ...ک
مثِ اینکه میخواد مشقا رو خط بزنه. یعنی امروز دوباره برام یه گُل با خودکاراش میکشه؟ چه بکشه چه نکشه فرقی نداره من که باهاش آشتی نمیکنم. زود باش دفترتو در بیار. الان به تو میرسه. دو میز دیگه مونده. اِ نگا! واسه همه گُل میکشه. ولی واسه من خوشکلتر میکشه. مطمئنم. سرمو همینجور پایین می زارم. اینجوری میفهمه باهاش قهرم. دیوونه نشو. همش یه میز دیگه مونده.
وای این صدای چی بود؟ نکنه دوباره؟ نه حتما دوباره یه تیرآهن خورده زمین. خانومه گفت. اونروز دم نونوایی. تا این صدا اومد خانومه گفت نترس. خودش ترسیده بود. به من گفت یه تیرآهن خورده زمین. کارگرا اَ رو ماشین پرتش کردن زمین. چه کارگرای بیفکری. واسه اینکه کارشونو راحتتر کنن پرتشون میکنن پایین. بابا هم بی فکره. مامان بزرگ گفت. اون روز که مامان گلی باز رو قالی نقاشی می کشید. فک کنم گریهم می کرد.
چرا صدای این یکی تیرآهن بلندتر بود؟ نکنه خونه بغلییا بنایی دارن؟! نگا! مثِ اینکه ترسیده. بجا خطزدن مشقا رفت پنجره رو وا کرد. میدونم واسه چی. تو فکر پسرشه. حالا خوبه مهدش اون طرف خیابونه. خیلی لوسه. با اون شلوار قرمزش. من که شلوار قرمز نمی پوشم. حالا اگه خانم معلم گفت می پوشم. اوه برگشت. همش دو نفر دیگه مونده. ها ها چقدر زشت خط زد دفتر صادقی رو. نگا! بجا مشقشونو نگا کنه هی نگا میکنه بیرون. حالا اگه مشق ننوشته باشن که نمیفهمه. چه عیبی داره شاید علیپور اینا دیشب برق نداشتن. واسه همینم نتونسته مشقشو بنویسه. البته نه که برق نداشته باشن. نه! خودشون برقشونو قطع کنن. آخه دیشب دوباره آژیر زدن. همون آژیری که بدون اینکه نفس کم بیاره جیغ میزنه. من که نمیتونم یه نفس این همه جیغ بکشم. هر وقت صدای جیغ بلند میشه بابا چراغا را خاموش میکنه. نه که خودش بخواد نه. مامان گلی می گه. میگه الان از اون بالا ما را میبینن. بابا میخنده. همیشه میخنده. راس میگه خوب ببینن من اَ تاریکی می ترسم. اصلن از مامان گلی خوشم نمییاد. واسه همینه که میخوام بچهی خانم معلم باشم. وای نوبتم شد. سرتو بلند نکن.
وای خدا! گوشم ترکید. صدا چقد نزدیک بود. اِ. اِ. اِ چرا رفت بیرون. پس مشقای من چی؟ چرا منو نبرد؟ حتما رفت دنبال پسرش. پسر واقعیش. خدا من چی کار کنم؟ مامان گلی! مامان گلی!