همسر خوب یا بد (نسخه‌ی دوم)

 

همسر خوبی براش بودم. بهتر است بگویم یک همسر رویایی. مرد آرزوهاش که یک روز با اسب سفید سراغش آمده بود. سال اول گذشت. بچه‌دار شدیم؛ یک پسر. یک سال بعد من مُردم. من مرد رویاهای زنم بودم. به من وفادار ماند و هیچ‌گاه ازدواج نکرد. سال‌ها با بدبختی و نداری سر کردند. پسرم تو خیابان‌ها بزرگ شد؛ زنم نمی‌توانست کنترلش کند. طی چند سال، پسرم از تخم‌مرغ دزدی به شتر دزدی افتاد. پسرم هجده ساله بود که اعدام شد. زنم از نداری و ناامیدی بدنش را فروخت و همان شب اول برای اینکه پولی بهش نپردازند، کشته شد. از خدا خواستم زمان را برگرداند. فقط یک روز قبل از مردنم. برگشتم. یک روز قبل از مردنم. جلو چشم زنم بهش خیانت کردم. فرداش مُردم. زنم بعد از یک سال ازدواج کرد. پسرم پانزده سال بعد، روز ثبت‌نام دانشگاه، دم در دانشگاه تصادف کرد و مُرد. زنم که تو تمام آن سال‌ها، مرد دومش را، فقط به خاطر پسرمان تحمل کرده بود، همان شب خودکشی کرد و مرد.

شات آخر

این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است.


لینک داستان من در خزه:  شات آخر


بخشی از ابتدای داستان:
می‌دانی کار کسل‌کننده‌ای است. البته نه همیشه. مثلاً اگر از ده تا "دی‌وی" به فیلم‌نامه‌نویسی، فیلم‌برداری، کارگردانی، تهیه‌کنندگی و دست‌آخر هم تدوین خودت قرار باشد یک فیلم ده دقیقه‌ای برای جشنواره‌ی فیلم کوتاه دربیاوری، ــ آن هم با "پریمیر" و "یولیداستادیو" قفل‌شکسته، که با کلی دردسر رو کامپیوترت نصب کرده‌ای ــ لحظه‌لحظه‌اش شیرین است؛ بی‌خوابی‌ها؛ چشم‌های خون‌گرفته؛ درد بی‌امان شانه‌ها؛ زل زدن به بالا آمدن جان رایانه تا چند فریم را رندر کند، ــ و تازه بفهمی نبوغت اصلاً به‌درد نخورده و افکت ستاره‌ی چشمک‌زن به‌جای افتادن تو آقا داماد، که مثلاً غرق عروس شده، تو دماغش افتاده ــ؛

ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.

ا شات آخر

خرس فیلسوف

•        تو چرا این‌قدر لاغری؟ تو که زندگی راحتی داری. برای خودت می‌نشینی بالای آبشار و ماهی‌هایی را که می‌پرند بالا تا آبشار را رد کنند، با متانت شکار می‌کنی و می‌خوری. حالا من را بگویی یک چیزی. من که باید کلی رو دریا پرواز کنم و چهارچشمی زل بزنم پایین تا شاید یک ماهی ببینم و برای گرفتنش شیرجه بزنم. بعد اگر به موقع برسم و ... آن وقت یک ماهی گیرم بیاید.

•        شاید! ولی تو با خیال راحت ماهی‌ها را می‌خوری و هیچ وقت هم دچار عذاب‌وجدان نمی‌شوی.

•        شوخی‌ات گرفته؟ خرس‌قهوه‌ای و عذاب وجدان! شنیده بودم عجیب وغریب هستی ولی اصلا فکر نمی‌کردم اوضاعت این‌قدر وخیم باشد.

•        می‌دانی! من مجبورم ماهی‌هایی را شکار ‌کنم و بخورم که از دریا، برای رسیدن به ابتدای رودخانه و تخم‌ریزی، برخلاف آب شنا می‌کنند و برای هدف‌شان خیلی ارزش قائلند، ولی تو ماهی‌هایی را شکار می‌کنی که یا هنوز اول راه هستند و هدفی ندارند یا آخر راه هستند و به هدف‌شان رسیده‌اند.