همسر خوب یا بد (نسخهی دوم)
همسر خوبی براش بودم. بهتر است بگویم یک همسر رویایی. مرد آرزوهاش که یک روز با اسب سفید سراغش آمده بود. سال اول گذشت. بچهدار شدیم؛ یک پسر. یک سال بعد من مُردم. من مرد رویاهای زنم بودم. به من وفادار ماند و هیچگاه ازدواج نکرد. سالها با بدبختی و نداری سر کردند. پسرم تو خیابانها بزرگ شد؛ زنم نمیتوانست کنترلش کند. طی چند سال، پسرم از تخممرغ دزدی به شتر دزدی افتاد. پسرم هجده ساله بود که اعدام شد. زنم از نداری و ناامیدی بدنش را فروخت و همان شب اول برای اینکه پولی بهش نپردازند، کشته شد. از خدا خواستم زمان را برگرداند. فقط یک روز قبل از مردنم. برگشتم. یک روز قبل از مردنم. جلو چشم زنم بهش خیانت کردم. فرداش مُردم. زنم بعد از یک سال ازدواج کرد. پسرم پانزده سال بعد، روز ثبتنام دانشگاه، دم در دانشگاه تصادف کرد و مُرد. زنم که تو تمام آن سالها، مرد دومش را، فقط به خاطر پسرمان تحمل کرده بود، همان شب خودکشی کرد و مرد.

