عالم خواب، عالم بیداری.
به خودم آموختهام با باز کردن پلکهام ساعتهای خفته در رحِمِ خواب را گم کنم و به یاد نیاورم. اما "آسمان" در عالم خوابهام -مطمئنم در رویاهام (رویا: واژهای برای توصیف خوابی آرام؟) حضور ندارد و در کابوسهام که این عالم را قرق کرده- یک معنی دارد و نماد یک چیز است: وحشت و آشفتگی.
آسمانی که در کابوسهای وقت و بیوقتم -این حس مبدایی تاریخی در زندگیام ندارد چون شش ماه پس از شروع جنگ به دنیا آمدهام ( و خوابدیدن از چه سنی شروع میشود؟) و البته از شروع جنگ عراق و آمریکا ملموستر و پررنگتر شده- باری در کابوسهای وقت و بیوقتم اغلب پر بوده از فوج فوج موشکهای سرگردان و بمبها و هواپیماهایِ جنگی غولپیکر و هولآورِ همپیمانی که در میان انبوه جمعیت اطرافم، درست روی سر من فرود میآیند و هر چه فرار میکنم و به هر گوشهای که پناه میبرم باز هم میآیند و بالای سرم کرکسوار میچرخند و در نگاه درمانده و وحشتزدهام شیرجه میزنند و همیشه درست در لحظهی برخورد از خواب میپرم چه در کابوسی دیگر، چه در عالمی که قرار بوده خواب تحملپذیرترش کند، در عالمی که در آن به خودم آموختهام با باز کردن پلکهام ساعتهای خفته در رحِمِ خواب را گم کنم و به یاد نیاورم.