این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است

لینک داستان من در خزه: رقص پنهان

تا خانه‌ی قدیمی راهی نیست؛ قدم می‌زنم و به او فکر می‌کنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدم‌اش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت‌ از همه‌ی مقدس‌‌نماهای شهر، از جلوم می‌گذشت، به من که کنار راه‌پله‌ی خانه‌ی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون این‌که نظر کسی را جلب کند از پله‌ها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیک‌های شکلاتی سر می‌کردم. این‌جور هم سرگرم می‌شدم - و به قول مادرم از ول‌گشتن تو کوچه پس‌کوچه‌های کثیف محله‌‌مان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع می‌کردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت. متفاوت با نگاه‌هایی که بیش‌تر طول روز از بین قد‌های برافراشته‌ی مردها و زن‌ها با کنجکاوی جست‌وجو می‌کردم؛ و یا با نگاه‌های سرسری زن‌هایی که چادرشان کشیده می‌شد و بچه‌ها‌شان با دست به کیک‌ها اشاره می‌کردند و پا به زمین می‌کوبیدند؛ و حتا با نگاه‌های پیرزن‌هایی که گاه از سر خستگی چند دقیقه‌ای کنارم می‌نشستند، نفسی چاق می‌کردند و می‌رفتند. البته نه این‌که فکر کنم می‌خواست ازم کیک بخرد و من آن را در نگاهش دیده باشم تا برایم جالب باشد.

 

ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.


رقص پنهان