این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است

لینک داستان من در خزه: سرنوشت

همیشه از وسط خیابان می‌آمد. می‌گذشت. می‌رفت. انگار که هاله‌‌ی نامرئی دیواری کاه‌گلی، به گاری‌اش خط بکشد. دیوار کاه‌گلی‌ کوچه‌ای که چند دهه پیش، عقب نشسته. دیواری که حالا دیگر لوله‌کشان، آروغِ نفتِ سیاه را مؤدبانه و بی‌صدا می‌رساند به خانه‌ها. خانه‌هایی که مثل کوچه‌های تنگ قدیمی، شانه‌های اهلش را به هم می‌سابد. همه جا که گاز هست. حتا شهرک سلمان که آخر دنیاست. نفت را برای کی می‌برد؟ این سؤال را صادق بارها از خودش پرسیده. هیچ‌گاه نتوانست بفهمد چگونه است که باید همیشه شاهد او باشد. شاهد نمای ذوب‌شده‌ی او در شفق صبح. از ته خیابان. هر روز نه! ولی آن‌قدر که صادق فکر می‌کند از ازل. بیست و اندی سال قبل نمای پسری نی‌قلیان، شانه ‌به شانه‌ی زنی که از دنیا رو گرفته بود. حالا نمای جوانی که موج می‌زند و دست‌هایش از پی‌اش می‌آیند. دست‌هایی که افسارِ آهنی یک گاری را محکم چسبیده. گاری سبکی که وزن چند پیت خالی نفت را به دوش می‌کشد و یک پیرزن. پیرزن چادری چهارزانو نشسته‌ا‌ی تو چنبره‌ی پیت‌ها.

 

ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.

سرنوشت