نوشتن و دیگر هیچ

 

سودای نوشتن که داشته باشی، خواندن مرهم است. انبری است برای سراندن زغال‌های گُرگرفته زیر خاکسترِ خوش‌خیالی. اما این روزهاٰ -من‌درآوردی‌است یا قاعده‌ای کلی-‌ چون مشغول نوشتن‌ام، کتاب نمی‌خوانم و حس‌وحال ضحاکی را دارم که نمی‌خواهد با مارهاش کنار بیاید.

اینجا بدون او

بدون اغراق با تمام وجود غرق فیلم شده بودم و همچون احسانِ فیلم سراسر حیرت‌. قصه‌ی بکر –هر چند اقتباسی باشد- و شخصیت‌های تکامل یافته و بازی‌های درخشان -سه نقش اصلی- و موسیقی هم‌گام و همراه، فیلم را در عین تلخی و هولناکی واقعیتی که ازش حرف می‌زد –هولناکی خود واقعیت؟ هولناکی رویا؟ هولناکی برتری رویا در برابر واقعیت در باطلاق زندگی روزمره؟- خوش‌ساخت و دیدنی و نفس‌گیر کرده بود. البته گویا این جزیی از ساختار فیلم بود ولی کاش این مونولوگ‌ها را از احسان به عنوان راوی فیلم نمی‌شنیدیم و سکوت جای این توضیحات – اضافه؟- را می‌گرفت. -توضیحاتی که گویا برای ملموس‌تر شدن–برای مخاطب عام- یا شاعرانه‌تر شدن–برای مخاطب خاص- به فیلم اضافه شده بود.-

 

بعد تحریر: امروز برای بار دوم نشستم به تماشای "اینجا بدون من". در کمتر از دو هفته از تماشای اول. فیلم تلخی است. نیشتر می‌زند، آشفته می‌کند و گاهی می‌لرزاند تن مخاطب را؛ اما همانند هر اثر هنری شایسته‌ی دیگری به رسالتش -چه بگوییم هنر رسالتی جز سرگرمی ندارد و چه بارهای سنگین شعاری بر دوش هنر سوار کنیم و چه هیچ‌کدام این‌ها و با واژه سخیف‌انگاشته اما عمیق "پوچی" تکلیفش را مشخص کنیم- عمل می‌کند. فیلم خوش‌ساختی‌ است و به‌نظرم تمام اجزاء و عناصرش -بازی‌ها، کارگردانی، تدوین، موسیقی، فیلم‌برداری و ...- به خوبی سرجاشان هستند و کار‌شان را در حد کمال انجام می‌دهند. در میان فیلم‌های ایرانی بعد از "جدایی نادر از سیمین" بهترین فیلمی است که در سال گذشته دیده‌ام و مطمئن‌ام چند بار دیگر هم به تماشایش خواهم نشست و در جزئیاتش بیشتر و بیشتر دقت و تامل خواهم کرد.

عالم خواب، عالم بیداری.

 

به خودم آموخته‌ام با باز کردن پلک‌هام ساعت‌های خفته در رحِمِ خواب را گم کنم و به یاد نیاورم. اما "آسمان" در عالم خواب‌هام -مطمئنم در رویاهام (رویا: واژه‌ای برای توصیف خوابی آرام؟) حضور ندارد و در کابوس‌هام که این عالم را قرق کرده- یک معنی دارد و نماد یک چیز است: وحشت و آشفتگی.
آسمانی که در کابوس‌های وقت‌ و بی‌وقتم -این حس مبدایی تاریخی در زندگی‌ام ندارد چون شش ماه پس از شروع جنگ به دنیا آمده‌ام ( و خواب‌دیدن از چه سنی شروع می‌شود؟) و البته از شروع جنگ عراق و آمریکا ملموس‌تر و پررنگ‌تر شده- باری در کابوس‌های وقت‌ و بی‌وقتم اغلب پر بوده از فوج فوج موشک‌های سرگردان و بمب‌ها و هواپیماهایِ جنگی غول‌پیکر و هول‌آورِ هم‌پیمانی که در میان انبوه جمعیت اطرافم، درست روی سر من فرود می‌آیند و هر چه فرار می‌کنم و به هر گوشه‌ای که پناه می‌برم باز هم می‌آیند و بالای سرم کرکس‌وار می‌چرخند و در نگاه درمانده و وحشت‌زده‌ام شیرجه می‌زنند و همیشه درست در لحظه‌ی برخورد از خواب می‌پرم چه در کابوسی دیگر، چه در عالمی که قرار بوده خواب تحمل‌پذیرترش کند، در عالمی که در آن به خودم آموخته‌ام با باز کردن پلک‌هام ساعت‌های خفته در رحِمِ خواب را گم کنم و به یاد نیاورم.

نوشتن و دیگر هیچ

 

از زمانی که درد و عطش نوشتن به جانت بیفتد، خواندن‌ات می‌شود مثله‌کردن، راهزنی -دله‌ دزدی رمقش کم است-، شیادی و -در لطیف‌ترین نگاه- چشم‌چرانی. احساس می‌کنم کتاب‌خوان شریفی نیستم و خودم را سرزنش می‌کنم.

سفر به انتهای شب

 

خواندن کتاب‌های سلین شبیه گوش سپردن به تک‌گویی غریبه‌ای است که اتفاقی توی اتوبوسی یا سر نیمکت پارکی، بی‌توجه به تو و لبخند زورکی‌ات از روی احترام، کنارت نشسته و با این‌که ظاهرش داد می‌زند خودش ته مصیبت و درد و فلاکت است ولی دست از هجوش برنمی‌دارد و از نگاه شوخ‌ و شنگش به زندگی و متلک‌پرانی‌هاش به تابوهای طاقچه‌بالای عالم کیف می‌کنی و با خودت می‌گویی که راستی که چقدر به این موقعیت امن در این گوشه‌ی انگار فراموش‌شده و دررفته از دستِ روند طبیعی زندگی، نیاز داشتی و این‌جور آدم‌ها -و نگاه‌شان- چقدر باارزش و البته کم‌یابند.

برج بابل مکانیکی!

 

۱- برای هرکدام از ما که در دوران نوجوانی‌مان خیال‌پردازی‌های علمی داشته‌ایم، چرخ‌دنده‌ها و قعطات مکانیکی نقش اصلی را در رویاها و نقشه‌هامان داشته‌اند و -به‌نظرم- برای نوجوان‌های امروزی نیز با وجود پیشرفت‌های خیره‌کننده علم الکترونیک –که یک قطعه‌اش کار صدها چرخ‌دنده را انجام می‌دهد- همچنان جزئی از عناصر اصلی این‌گونه خیال‌پردازی‌ها و فعالیت‌ها –که علیرغم جدی‌ بودن‌شان ریشه در رویا دارند- محسوب می‌شوند و انتخاب برج بابل مکانیکی – راهروهای دور از دید و تو در توی ساعت‌های این‌جا و آن‌جای ایستگاه و برج اصلی ایستگاه با ساعت بزرگش، که نمایی از کل پاریس داشت- به عنوان لوکیشن، ستون اصلی پیوند دهنده‌ی مخاطب با قصه فیلم می‌باشد و زیرکانه انتخاب شده.

۲- با وجود تمام جذابیت‌های فیلم و لذتی که از دیدن‌اش بردم، اما انتظار داشتم فیلم خاص‌تر از این‌ها باشد.