سفر به انتهای شب

خواندن کتابهای سلین شبیه گوش سپردن به تکگویی غریبهای است که اتفاقی توی اتوبوسی یا سر نیمکت پارکی، بیتوجه به تو و لبخند زورکیات از روی احترام، کنارت نشسته و با اینکه ظاهرش داد میزند خودش ته مصیبت و درد و فلاکت است ولی دست از هجوش برنمیدارد و از نگاه شوخ و شنگش به زندگی و متلکپرانیهاش به تابوهای طاقچهبالای عالم کیف میکنی و با خودت میگویی که راستی که چقدر به این موقعیت امن در این گوشهی انگار فراموششده و دررفته از دستِ روند طبیعی زندگی، نیاز داشتی و اینجور آدمها -و نگاهشان- چقدر باارزش و البته کمیابند
.

+ نوشته شده در ساعت توسط حمید اباذری
|