درست ايستاده است روبروي من و به‌جز يك زخم كهنه‌ي شمشير، كه از بالاي ابروي راستش تا روي گونه‌اش كشيده شده، هيچ خط و خال اضافه‌اي در صورت مصمش ديده نمي‌شود، كه بتوانم حسش را از خواندن نامه‌اي كه برایش نوشته‌ام و خودم پیکش بوده‌ام، دريابم. گويا نامه را تمام كرده كه لب‌هاش را گاز مي‌گيرد و مرغزار يك‌دست ريش‌هاش آرام مي‌رقصد؛ سرش را آرام بلند مي‌كند؛ نگاهش را با نگاه منتظر و وامانده‌ي من گره مي‌دهد؛ آرام سوراخ‌هاي بيني‌اش را باد مي‌كند و همزمان گشادي چشم‌هاش را؛ سينه ‌اش رو مي‌آيد؛ لب‌هاش از هم جدا مي‌شود؛ دندان‌هاش را رو هم فشار مي‌دهد؛ ستون ستبر بدنش را كمي عقب مي‌كشد؛ ضربه‌اي با پاي فربه‌اش به شكم من مي‌زند و من كه در آستانه‌ي گودال ايستاده‌ام، درون گودال عمارتش پرت مي‌شوم و آرام و بدون اين‌كه به چيزي، بجز متن نامه فكر كنم، چشم‌هام را به كركس‌هايي مي‌دوزم كه بالاي گودال مي‌چرخند و هر لحظه كوچك و كوچك‌تر مي‌شوند؛ و من هم‌چنان در سياهي گودال فرو مي‌روم. من فقط نوشته بودم "ایرانی‌ام".