سرنوشت
این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است
لینک داستان من در خزه: سرنوشت
همیشه از وسط خیابان میآمد. میگذشت. میرفت. انگار که هالهی نامرئی دیواری کاهگلی، به گاریاش خط بکشد. دیوار کاهگلی کوچهای که چند دهه پیش، عقب نشسته. دیواری که حالا دیگر لولهکشان، آروغِ نفتِ سیاه را مؤدبانه و بیصدا میرساند به خانهها. خانههایی که مثل کوچههای تنگ قدیمی، شانههای اهلش را به هم میسابد. همه جا که گاز هست. حتا شهرک سلمان که آخر دنیاست. نفت را برای کی میبرد؟ این سؤال را صادق بارها از خودش پرسیده. هیچگاه نتوانست بفهمد چگونه است که باید همیشه شاهد او باشد. شاهد نمای ذوبشدهی او در شفق صبح. از ته خیابان. هر روز نه! ولی آنقدر که صادق فکر میکند از ازل. بیست و اندی سال قبل نمای پسری نیقلیان، شانه به شانهی زنی که از دنیا رو گرفته بود. حالا نمای جوانی که موج میزند و دستهایش از پیاش میآیند. دستهایی که افسارِ آهنی یک گاری را محکم چسبیده. گاری سبکی که وزن چند پیت خالی نفت را به دوش میکشد و یک پیرزن. پیرزن چادری چهارزانو نشستهای تو چنبرهی پیتها.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.




همسر خوبی براش بودم. بهتر است بگویم یک همسر رویایی. مرد آرزوهاش که یک روز با اسب سفید سراغش آمده بود. سال اول گذشت. بچهدار شدیم؛ یک پسر. یک سال بعد من مُردم. من مرد رویاهای زنم بودم. به من وفادار ماند و هیچ گاه ازدواج نکرد. سال ها با بدبختی و نداری سر کردند. پسرم تو خیابان ها بزرگ شد. زنم نمیتوانست کنترلش کند. طی چند سال از تخممرغ دزدی به شتر دزدی افتاد. هجده ساله بود که اعدام شد. زنم از نداری و ناامیدی بدنش را فروخت و همان شب اول برای اینکه پولی بهش نپردازند، کشته شد. از خدا خواستم زمان را برگرداند. فقط یک روز قبل از مردنم. برگشتم؛ یک روز قبل از مردنم. جلو چشم زنم بهش خیانت کردم. فرداش مُردم. زنم بعد از یک سال ازدواج کرد. پسرم شانزده سال بعد وارد دانشگاه شد. 