شات آخر
این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است.
بخشی از ابتدای داستان:
میدانی کار کسلکنندهای است. البته نه همیشه. مثلاً اگر از ده تا "دیوی" به فیلمنامهنویسی، فیلمبرداری، کارگردانی، تهیهکنندگی و دستآخر هم تدوین خودت قرار باشد یک فیلم ده دقیقهای برای جشنوارهی فیلم کوتاه دربیاوری، ــ آن هم با "پریمیر" و "یولیداستادیو" قفلشکسته، که با کلی دردسر رو کامپیوترت نصب کردهای ــ لحظهلحظهاش شیرین است؛ بیخوابیها؛ چشمهای خونگرفته؛ درد بیامان شانهها؛ زل زدن به بالا آمدن جان رایانه تا چند فریم را رندر کند، ــ و تازه بفهمی نبوغت اصلاً بهدرد نخورده و افکت ستارهی چشمکزن بهجای افتادن تو آقا داماد، که مثلاً غرق عروس شده، تو دماغش افتاده ــ؛
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.
ا شات آخر
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.
ا شات آخر
+ نوشته شده در ساعت توسط حمید اباذری
|
