اصول نانوشته
این داستان من در کارگاه داستان کاف استوری منتشر شده است.
لینک داستان من در کاف استوری: اصول نانوشته
بخشی از ابتدای داستان:
روی پای چپ ام را پشت پاچه ی پای راست ام می کشم. کمرم را بار دیگر خم می کنم. مچ دست چپ ام را نوک انگشتهای پای چپ ام می گذارم . قوسی به دست ام می دهم . و تا لمس مچ پا بالا می کشم. این قسمت آخر را همیشه با دقت انجام می دهم. شب دومی بودکه به مسجد می آمدم. داشتم وضو می گرفتم که آقای صادقی وارد وضو خانه شد. آنقدر حول شدم که یادم رفت مسح پای چپ را باید با دست چپ بگیرم نه با دست راست. آن شب بعد از جلسه قرآن من را نگه داشت و مثل یک بچه هفت هشت ساله وضو گرفتن را بهم یاد داد.
کمر که راست می کنم، از چشم هام دو کاسه نیمه خالی می بینم که دهن وا کرده و از نیم کاسه ای خونین خبر می دهند. سرم سنگین است. کاش می گذاشتم غرغرش را کند حداقل مجبور نمی شدم زیر شلاق آفتاب چهار پنج ساعت تو خیابان ها پرسه بزنم.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.