رقصی چنین میانهی واژگانم آرزوست...
-
پفول کار اطمینان به خویش را که امیدی به تعدیل یا تغییر آن نبود به شهیدپنداری رسانده بود، کاری که چنانکه فقط از آلمانها ساخته است، زیرا فقط آلمانها خودپسندیشان را بر اندیشهای مجرد که آن را علم میدانند استوار است و به اعتبار آن خود را صاحب حقیقت محض میشمارند.
-
او نیست و آنجا، همانجایی که تا اندکی پیش بود، چیزی بیگانه، و با من دشمن، رازی هولانگیز و نفرتآور برجای مانده است.
-
و صدا واقعیت آنچه را که چشم دیده بود، تائید میکرد.
-
و پرنس آندرهی احساس کرد که روی صورت او، درست وسط صورتاش عمارتی عجیب و اثیری، از سوزنهایی باریک و تراشههایی ظریف به آهنگ این آوای آرام بنا میشود.
-
ماتم مرگ پدر در جان او با سیاهی تباهی روسیه درآمیخته بود.
-
نمیتوانستند مرگ را باور کنند، چون فقط آنها بودند که میدانستند زندگی برایشان چه معنی دارد و نمیفهمیدند و باور نداشتند که کسی بتواند آن را از ایشان بگیرد.
-
به یاد نیاورد که کوچکترین صدای تیری شنیده باشد. فقط دید که اندام مرد کارگر ناگهان، معلوم نبود به چه علت فرونشست و بر طنابهایش آویخته ماند.
-
دریافته بود که شخصی که از تاشدن یکی از گلبرگهای بستر گلاش آزرده، رنجشاش کمتر از رنج امروز او نیست که بر خاک مرطوب عریان میخوابد.
-
همه میدانند که انسان میتواند به چیزی ولو بسیار بیمقدار مجذوب شود و نیز میدانیم که هیچ چیزی هر قدر هم بیمقدار نیست که اگر توجه خود را روی آن متمرکز کنیم بینهایت بزرگ نشود.
-
اما پدرش را که چیزی از او در خاطر نداشت همچون ایزدی میپنداشت که نمیتوان در نظر آورد.
جنگ و صلح-لئوتولستوی-سروش حبیبی
+ نوشته شده در ساعت توسط حمید اباذری
|