اتاقک شیشهای نوک صخره
این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است.
لینک داستان من در خزه: اتاقک شیشهای نوک صخره
بخشی از ابتدای داستان:
هرگاه چشم باز میکنم و خودم را زیر صخرهی منتهی به او میبینم، میدانم رؤیای تکراریام شروع شده. نمیگویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آنجا همه چیز سیاه و سفید است. نه اینکه فقط صخرهی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایههای سفید به آنها میدهد. میدانی که وسطش ایستادهام، خیابانها، ساختمانها ، پلاکاردها، ماشینها، حتا زنهایی که بالای سرشان اسمشان، سنشان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابانها پرسه میزنند، سیاه و سفیداند. الناز هم هست. نزدیکترین زن به من و صخره که دور میدان میچرخد و چشمهای بهتزدهاش به نوکِ محو شدهی صخره در ابرها میخ شده. سکوتی محض حاکم است آنقدر که زنگِ گوشهام کلافهام میکند.
فهمیده بود. مدتی بود که تو چشمهاش میخواندم که فهمیده، ولی حرفی نمیزد. شاید حیا. شاید هم نمیخواست باور کند کابوسی که بزرگترها پیشبینی کرده بودند ـ زمانی که علم عشق بلند کردهبودیم و آنها او را از ازدواج با کسی که توی چت باهاش آشنا شده، منع میکردند ـ خواب آرام را ازش گرفته. ولی آنروز گفت. وقتی باز دیر به خانه رفتم.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید.