چاپ دوم فرغولی و از ما بهترون


فرغولی و از ما بهترون
نویسنده: حمید اباذری
تصویرگر: مریم طهماسبی


فرغولی می‌چرخد و می‌چرخد و همه‌چیز را با خودش می‌چرخاند. غول‌ها از دستش عاصی می‌شوند و هر بار می‌گویند: «امیدواریم گرفتار از ما بهترون بشی فرغولی!» آن‌قدر می‌گویند که غول کوچولو واقعا با گردباد می‌رود و اسیر دست از ما بهترون می‌شود. اولش همه‌چیز خوب به نظر می‌رسد و فرغولی خوشحال است، اما کم‌کم چرخیدن‌های تندتند برایش دردسرساز می‌شوند…

این داستان به پرورش توانایی کودکان اشاره دارد و این‌ که انرژی آن‌ها باید در مسیر درست قرار بگیرد. عنصر حرکت و رنگ‌های گرم، تصویرها را جان‌دار و زیبا کرده است و با متن هم‌خوانی کامل دارد. جنب و جوش و کشش داستانی، حضور دنیای فانتزی و اتفاق‌های عجیب و غریب، این کتاب را برای کودکان و بسیاری از بزرگ‌سالان جذاب و خواندنی می‌کند.​

لطف و نظر علی الله سلیمی به "عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده"

از متن:

 

 

نگاهی به مجموعه داستان«عاشقی با حال و هوای پشه های لهیده» نوشته حمید اباذری

خلاص شدن از تنهایی با گریز به رویاها 

بین سوژه های داستانی در کار نویسندگان امروز ایران، پرداختن به حال و روز شخصیت هایی که در برقراری ارتباط لازم با آدم های محیط پیرامون خود تا حدودی مشکل دارند، بیش از سایر موضوعات با اقبال نویسندگان امروزی مواجه می شود. در این میان، روی آوردن این نوع شخصیت ها به دنیای«وهم» و «خیال»، اغلب بستر و پس زمینه آثار نویسندگان این گروه را تشکیل می دهد. مجموعه داستان«عاشقی با حال و هوای پشه های لهیده» نوشته حمید اباذری نمونه ای از این نوع آثار است که در آن، نویسنده به عنصر«تخیل» بیش از پیش بها داده و این مسئله به یکی از ویژگی اصلی داستان های کوتاه این مجموعه تبدیل شده است. این کتاب هشت داستان کوتاه دارد که یکی از آنها، «آنا» از حجم بیشتری(بیش از 40 صفحه) برخودار است و بقیه داستان ها در حدود 10 صفحه روایت شده است. مضمون نسبتاً واحدی که کم و بیش در بیشتر داستان های این کتاب مورد توجه نویسنده بوده، پرداختن به زندگی آدم های تنها در جامعه اغلب شلوغ این روزگار است. بیشتر شخصیت های کتاب«عاشقی با حال و هوای پشه های لهیده» در دنیای واقعی از برقراری ارتباط لازم با افراد پیرامون خود عاجز هستند، برای همین به رویا و خیال پناه می برند و در آن محیط خیالی است که اغلب برای خود دنیای موردنظر را خلق می کنند اما معمولاً در لحظه اوج این خیال شورانگیز با تلنگری که از واقعیت بیرون به این جهان ذهنی برخورد می کند، از آن دنیای ذهنی خود ساخته به یکباره بیرون می آیند و در مواجه با واقعیت بیرون بیش از پیش افسرده و تکیده می شوند. نمود عینی این مسئله را در داستان«آنا» به خوبی می بینیم. در این اثر شخصیتی که دغدغه نویسندگی دارد، در نتیجه گیری ذهنی خود به این نکته می رسد که نویسندگان بزرگ نوعی جنون دارند که اصلا هم تصنعی نیست و ذاتی است. همین ذهنیت باعث می شود از فضاهای اطرافش فاصله بگیرد شاید در مسیری که فکر می کند برای ورود او به دنیای ایده آلش ساخته شده قدم بگذارد. به ویلایی در شمال می رود و در آن جا شخصیت«آنا» را می بیند که او هم جهان ذهنی متفاوت خود را دارد.(فکر می کند همسرش- سعید- او را درک نمی کند و برای همین احساس تنهایی می کند) شخصیت مرد نویسنده با دیدن آنا و اندیشیدن به او، زن هایی را در ذهنش مرور می کند که در طول سال های زندگی خود دیده و در هر یک از آنها جنبه ای از ایده آل هایش را حس کرده که حالا همه آنها را یکجا در شخصیت آنا تصور می کند. آنا در بیان ذهنی خود او را«آقای آناناسی» خطاب می کند و حس خاصی نسبت به او ندارد. با بازگشت آنا به شهر خود، آقای آناناسی دچار حس گنگی می شود که خودش هم از منشاء آن خبر ندارد. در داستان«تکیه‌ام سال‌هاست به کنار است» هم راوی ظاهرا وجود خارجی ندارد یا این گونه تصور می کند. این شخصیت کسی را مخاطب خود قرار داده که او هم در زمان اکنون وجود خارجی ندارد و گویا سال ها قبل مرده(شهید شده)است. در داستان بعدی«بزک یا خود آرایی؛ یا واژه بسته بودن چه حال و هوایی دارد؟»، درگیری ذهنی راوی با واژه ها به عنوان محوریت داستان قرار گرفته است؛ موضوعی که برای دیگران اهمیت چندانی ندارد اما همه فکر و خیال راوی را به خود معطوف کرده است. همین مسئله درگیری ذهنی راوی در داستان«حافظه اول؛ حافظه دوم» به دو عنصر زمان و مکان خلاصه شده و او وقایع بیرونی را از فیلتر این دو عنصر عبور داده و اهمیت آنها را در مقیاس این عناصر ارزیابی می کند. چنین رویکردی در داستان های بعدی این مجموعه مانند«سونات ارس»، «شطحیات عاشقانه مستعدترین مجرد قرن» هم به نوعی دنبال می شود. داستان کوتاه«عاشقی با حال و هوای پشه های لهیده» که عنوان کتاب هم از آن برگرفته شده، نیز خیالبافی شخصیت مرد داستان روایت را پیش می برد. او سال ها قبل عشق نافرجامی را تجربه کرده و هنگامی که از دستیابی به آن قطع امید کرده به نقطه دورتری رفته اما در همه این سال به آن عشق نافرجام و دختری که برای بار اول دیده بود فکر کرده است. حالا در فضای آمیخته به رویا و خیال به دیدار دختر رفته و آن دوران را مرور می کند. داستان پایانی کتاب«کودکانه»، در فضای واقع گرایانه ای می گذرد که در آن شخصیت مرد داستان به دلیل وضعیت جسمی خود در برقراری ارتباط با اطرافیانش دچار مشکل است و از این مسئله رنج می برد. در مجموع، تنهایی انسان ها و گریز آنها به خیال و رویا برای غلبه بر این مسئله، محوریت اصلی بسیاری از داستان های این مجموعه را تشکیل می دهد که نویسنده در توصیف موقعیت این آدم ها تا حدودی موفق است.  

چاپ اول(پاییز 1393)کتاب«عاشقی با حال و هوای پشه های لهیده» نوشته حمید اباذری در 120 صفحه با شمارگان 770 نسخه و قیمت6000 تومان از سوی انتشارات هیلا در تهران چاپ و منتشر شده است.

 

آدرس وبلاگ باغ‌های معلق:

http://aliallahsalimi.blogfa.com

رواج "عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده"

لینک خبر:

 

 

مجموعه‌داستان «عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» نوشته حمید اباذری توسط انتشارات هیلا منتشر و راهی بازار نشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، این کتاب با 8 داستان کوتاه به چاپ رسیده و چهل و ششمین عنوانی است که انتشارات هیلا به چاپ می‌رساند.

«آنا»، «تکیه‌ام سال‌هاست به کُنار است»، «بزک یا خودآرایی؛ یا واژه‌بسته بودن چه حال و هوایی دارد؟»، «حافظه اول؛ حافظه دوم»، «سونات اُرس»، «شطحیات عاشقانه مستعدترین مجرد قرن»، «عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» و «کودکانه» عنوان داستان‌های این کتاب هستند.

در قسمتی از داستان «آنا» از این کتاب می‌خوانیم:

درست است که گفتم گور باباشان، اما قیاقه‌هاشان از جلو چشمم کنار نمی‌رفت. آن خنده‌شان بدجوری حرصم را در آورده بود. خب دیگر شعور رؤیا را نداشتند. فکر کنم دخترک راست می‌گفت که پری است و روزی چند بار چوبش را می‌زد به مادرش. با آن آرایش غلیظ چیزی کم از وزغ مرداب نداشت. از این تصور حالم بهتر شد. خودم را بیش‌تر جمع و جور کردم و سعی کردم کله هر سه زن را توی تن قورباغه تصور کنم. بله، خیلی هم بهشان می‌آمد. سه قورباغه با کله آدم که عفریته‌های ازبین برنده رؤیا بودند. اصلا دوست داشتم فکر کنم که آن سه زن نماینده تمام بدبختی‌های عالمند...

این کتاب با 120 صفحه، شمارگان 770 نسخه و قیمت 6 هزار تومان وارد بازار نشر شده است.

خبر چاپ "آرمان در جست‌وجوی دوست" در ایسنا

 

لینک خبر: ایسنا

... دیگر کتاب منتشر شده در این مجموعه «آرمان در جست‌وجوی دوست» نوشته حمید اباذری‌ است که با 20 فصل از جمله طولانی‌ترین گفت‌وگوی بابامنوچهر با من،‌ فکرهای بکر و فکرهای بی‌نتیجه‌، بید دوستی‌، اولین مطلب وبلاگ‌، اولین مأموریت دسته‌جمعی‌، زنگ در را چه کسی به صدا درآورد. پاتوق جدید و برای دو تا از بهترین دوست‌هایم همراه است.

 

در یادداشت پشت جلد کتاب عنوان شده است: ««آرمان در جست‌وجوی دوست» نخستین داستان بلند حمید اباذری است که حاصل کارگاه اتاق تجربه است و همان حال و هوای داستان‌های کوتاه او را دارد؛ حال و هوای گرم جنوب و مردمانش.»

 

«آرمان در جست‌وجوی دوست» در 184 صفحه با شمارگان 1100 نسخه و قیمت 9800 تومان در نشر یادشده به چاپ رسیده است.

گفت‌وگو با سایت انتشارات چکه در مورد "آرمان در جست‌وجوی دوست"

 

 

منبع: سایت انتشارات چکه

 

آرمان در جست‌وجوی دوست یکی دیگر از رمان‌های حاصل از کارگاه رمان «اتاق تجربه» است، که به‌تازگی منتشر شده است. در این کتاب همراه آرمان وارد کژستان می‌شویم، شهری که آدم‌هایی خاص در آن زندگی می‌کنند و قوانین ِ این شهر با همه شهرها متفاوت است، شهروندان کژستان خجی‌ها و خعی‌ها هستند که در دو قسمت کاملا مجزای این شهر ساکن هستند. اما آرمان سفری را در این شهر آغاز می‌کند که او را با رازها و مسائل عجیبی در کژستان روبه‌رو می‌کند.
گفت‌وگوی ما و حمید اباذری، نویسنده جنوبی این رمان را در ادامه می‌خوانید.

کارگاه اتاق تجربه چه تاثیری بر پیشبرد داستان شما داشت ؟ 
من پیش از شرکت در این کارگاه تجربه‌ی نوشتن داشتم. یک مجموعه داستان نوجوان که در انتشارات سروش چاپ شده بود و یک رمان نوجوان که در انتشارات امیرکبیر در حال چاپ بود. اما حضور در این کارگاه به من کمک کرد تا بتوانم به شیوه‌ای ساختارمندتر از نوشتن دست پیدا کنم. کما این که در تجربه‌ی قبلی‌ام از نوشتن رمان، سال‌ها نوشتن نسخه‌های مختلف آن طول کشید تا به حد مطلوبی برسد. بارها و بارها نسخه‌های قبلی را کنار می‌گذاشتم و دوباره از نو. اما در این دوره توانستم از همان ابتدا با ترسیم نقشه‌ای دقیق از مسیر و جزییات، رمان را در زمانی کمتر و کیفیتی بهتر بنویسم.

هوشا در فروشگاه‌های اینترنتی کتاب

هوشا را می‌توان به صورت اینترنتی از فروشگاه‌های زیر تهیه کرد:

 

  1. فروشگاه اینترنتی شهر کتاب

     

  2. آدینه بوک

     

  3. فروشگاه اینترنتی ماهان بوک

معرفی هوشا در چهار ستاره مانده به صبح

لطف و نظر چهار ستاره مانده به صبح به "هوشا در جست‌وجوی راز زیست‌گنبد":

http://fourstar.ir/1393/03/17/hoosha/

 از متن:

ماجرای این رُمان در سال‌های خیلی‌خیلی‌دور در آینده اتّفاق می‌‌افتد. شخصیتِ اصلیِ آن هم یک برّه‌ی ناقلای کتاب‌خوانِ جهش‌یافته‌ی باهوش است به نام هوشا که با گلّه‌اش در یک مؤسسه‌ی تحقیقاتی زندگی می‌کند. آقای نویسنده یک حدس‌ها و فرض‌هایی درباره‌ی آینده دارد و پیش‌بینی می‌کند روبوحیوانات جای حیوان‌های واقعی را خواهند گرفت. برای همین، در زمان و مکانِ داستان، هوشا و گلّه‌اش آخرین حیوان‌های زنده‌اند که در مؤسسه‌ی مورداشاره زندگی می‌کنند و خُب، بشر هم از وجودِ آن‌ها بی‌خبر است مگر دو نفر؛ پروفسور و برادرش. این دو، مالک/محققِ مؤسسه‌ی «زیست‌گنبد» هستند و یک بلاهایی سر ِ ژنِ هوشا و دوستانش آورده‌اند که دیگر خیلی هم گوسفندِ گوسفند نیستند و کمی‌ تا قسمتی به آدمی‌زاد شباهت پیدا کرده‌اند؛ مثلاً روی دو پا راه می‌روند، حرف می‌زنند، بلدند با رایانه کار کنند و ….

شرلوک هولمز!


سریال‌بین حرفه‌ای نیستم. قبلا یک‌بار سعی کردم دکستر را دنبال کنم ولی به خاطر صحنه‌ها و تصاویر دل‌خراشی که از جنازه‌ها و قتل داشت نتوانستم بیشتر از یک قسمت را ببینم. هر چند می‌شد برای لذت‌بردن از فیلم کمی تحمل کرد ولی خب از عهده‌ی من برنمی‌آمد. اما این یکی عالی‌ست. خوش‌ساخت است به معنای بازی‌ها، فیلم‌برداری، موسیقی‌ متن، تدوین و جلوه‌های ویژه‌ی تصویری‌اش و حتی تیتراژ اولیه‌اش. -این تکنیک فیلم‌برداری که در آن صحنه‌ها و نماهای روزمره از ترافیک و شهر و انسان‌ها شبیه انیمیشن استاپ‌موشن می‌شود چه شیوه‌ی خلاقانه و جالبی است. اسم خاصی دارد؟-

البته من فعلن قسمت اول از فصل اول را دیده‌ام. قصه‌اش همان‌طور که انتظار می‌رود پر از تعلیق است که با نکته‌ها و لحظه‌های غافل‌گیرکننده و حیرت‌انگیزش مخاطب را تا آخر دنبال خود می‌کشد. با وجود به‌روزشدن‌ مکان و زمان قصه می‌شود گفت که ما با همان شخصیت‌های شناخته‌شده‌ی شرلوک هولمز و دکتر واتسون -در همان نسخه‌ای که ده پانزده سال پیش از تلویزیون پخش می‌شد ،با آن دوبله‌ی محشرش- طرف هستیم. صحنه‌های مختلف سریال نیز آدم را به یاد نسخه‌ی قدیمی‌اش می‌اندازد. مثلن گفتگوی توی تاکسی بین شرلوک و واتسون که در آن شرلوک توضیح می‌داد چطور به سرگذشت و جزئیات زندگی واتسون در نگاه اول پی برده. یادم هست توی سریال قدیمی صحنه‌ای بود که شرلوک هولمز به همراه برادرش پشت پنجره‌ای ایستاده بودند و سرگذشت عابری را یک‌به‌یک برای هم تشریح می‌کردند. عابری عادی که در گذشته سربازی در هند بوده و از آفتاب‌سوختگی پشت گردن‌اش به این نتیجه رسیدند که سواره نظام بوده و ...

گویا بی‌بی‌سی‌فارسی این سریال را با دوبله پخش کرده یا می‌کند اما من با زیرنویس دیدم.

نوشتن و دیگر هیچ

 

سودای نوشتن که داشته باشی، خواندن مرهم است. انبری است برای سراندن زغال‌های گُرگرفته زیر خاکسترِ خوش‌خیالی. اما این روزهاٰ -من‌درآوردی‌است یا قاعده‌ای کلی-‌ چون مشغول نوشتن‌ام، کتاب نمی‌خوانم و حس‌وحال ضحاکی را دارم که نمی‌خواهد با مارهاش کنار بیاید.

اینجا بدون او

بدون اغراق با تمام وجود غرق فیلم شده بودم و همچون احسانِ فیلم سراسر حیرت‌. قصه‌ی بکر –هر چند اقتباسی باشد- و شخصیت‌های تکامل یافته و بازی‌های درخشان -سه نقش اصلی- و موسیقی هم‌گام و همراه، فیلم را در عین تلخی و هولناکی واقعیتی که ازش حرف می‌زد –هولناکی خود واقعیت؟ هولناکی رویا؟ هولناکی برتری رویا در برابر واقعیت در باطلاق زندگی روزمره؟- خوش‌ساخت و دیدنی و نفس‌گیر کرده بود. البته گویا این جزیی از ساختار فیلم بود ولی کاش این مونولوگ‌ها را از احسان به عنوان راوی فیلم نمی‌شنیدیم و سکوت جای این توضیحات – اضافه؟- را می‌گرفت. -توضیحاتی که گویا برای ملموس‌تر شدن–برای مخاطب عام- یا شاعرانه‌تر شدن–برای مخاطب خاص- به فیلم اضافه شده بود.-

 

بعد تحریر: امروز برای بار دوم نشستم به تماشای "اینجا بدون من". در کمتر از دو هفته از تماشای اول. فیلم تلخی است. نیشتر می‌زند، آشفته می‌کند و گاهی می‌لرزاند تن مخاطب را؛ اما همانند هر اثر هنری شایسته‌ی دیگری به رسالتش -چه بگوییم هنر رسالتی جز سرگرمی ندارد و چه بارهای سنگین شعاری بر دوش هنر سوار کنیم و چه هیچ‌کدام این‌ها و با واژه سخیف‌انگاشته اما عمیق "پوچی" تکلیفش را مشخص کنیم- عمل می‌کند. فیلم خوش‌ساختی‌ است و به‌نظرم تمام اجزاء و عناصرش -بازی‌ها، کارگردانی، تدوین، موسیقی، فیلم‌برداری و ...- به خوبی سرجاشان هستند و کار‌شان را در حد کمال انجام می‌دهند. در میان فیلم‌های ایرانی بعد از "جدایی نادر از سیمین" بهترین فیلمی است که در سال گذشته دیده‌ام و مطمئن‌ام چند بار دیگر هم به تماشایش خواهم نشست و در جزئیاتش بیشتر و بیشتر دقت و تامل خواهم کرد.

عالم خواب، عالم بیداری.

 

به خودم آموخته‌ام با باز کردن پلک‌هام ساعت‌های خفته در رحِمِ خواب را گم کنم و به یاد نیاورم. اما "آسمان" در عالم خواب‌هام -مطمئنم در رویاهام (رویا: واژه‌ای برای توصیف خوابی آرام؟) حضور ندارد و در کابوس‌هام که این عالم را قرق کرده- یک معنی دارد و نماد یک چیز است: وحشت و آشفتگی.
آسمانی که در کابوس‌های وقت‌ و بی‌وقتم -این حس مبدایی تاریخی در زندگی‌ام ندارد چون شش ماه پس از شروع جنگ به دنیا آمده‌ام ( و خواب‌دیدن از چه سنی شروع می‌شود؟) و البته از شروع جنگ عراق و آمریکا ملموس‌تر و پررنگ‌تر شده- باری در کابوس‌های وقت‌ و بی‌وقتم اغلب پر بوده از فوج فوج موشک‌های سرگردان و بمب‌ها و هواپیماهایِ جنگی غول‌پیکر و هول‌آورِ هم‌پیمانی که در میان انبوه جمعیت اطرافم، درست روی سر من فرود می‌آیند و هر چه فرار می‌کنم و به هر گوشه‌ای که پناه می‌برم باز هم می‌آیند و بالای سرم کرکس‌وار می‌چرخند و در نگاه درمانده و وحشت‌زده‌ام شیرجه می‌زنند و همیشه درست در لحظه‌ی برخورد از خواب می‌پرم چه در کابوسی دیگر، چه در عالمی که قرار بوده خواب تحمل‌پذیرترش کند، در عالمی که در آن به خودم آموخته‌ام با باز کردن پلک‌هام ساعت‌های خفته در رحِمِ خواب را گم کنم و به یاد نیاورم.

نوشتن و دیگر هیچ

 

از زمانی که درد و عطش نوشتن به جانت بیفتد، خواندن‌ات می‌شود مثله‌کردن، راهزنی -دله‌ دزدی رمقش کم است-، شیادی و -در لطیف‌ترین نگاه- چشم‌چرانی. احساس می‌کنم کتاب‌خوان شریفی نیستم و خودم را سرزنش می‌کنم.