من فقط چند دقیقه دیر رسیدم. با وجود این که پنج سال از آن زمان می گذرد،تنها یک چیز باعث شد که هنوز به عشق او وفادار باشم، تکان خوردن تاب.
به او پیغام داده بودم که اگر هنوز به من علاقه دارد، راس ساعت شش صبح کنار تاب همدیگر را ببینیم. من با تاخیر ساعت شش و پنج دقیقه رسیدم. او کنار تاب نبود ولی تاب تکان می خورد.
این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است.
لینک داستان من در خزه: اتاقک شیشهای نوک صخره
بخشی از ابتدای داستان:
هرگاه چشم باز میکنم و خودم را زیر صخرهی منتهی به او میبینم، میدانم رؤیای تکراریام شروع شده. نمیگویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آنجا همه چیز سیاه و سفید است. نه اینکه فقط صخرهی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایههای سفید به آنها میدهد. میدانی که وسطش ایستادهام، خیابانها، ساختمانها ، پلاکاردها، ماشینها، حتا زنهایی که بالای سرشان اسمشان، سنشان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابانها پرسه میزنند، سیاه و سفیداند. الناز هم هست. نزدیکترین زن به من و صخره که دور میدان میچرخد و چشمهای بهتزدهاش به نوکِ محو شدهی صخره در ابرها میخ شده. سکوتی محض حاکم است آنقدر که زنگِ گوشهام کلافهام میکند.
فهمیده بود. مدتی بود که تو چشمهاش میخواندم که فهمیده، ولی حرفی نمیزد. شاید حیا. شاید هم نمیخواست باور کند کابوسی که بزرگترها پیشبینی کرده بودند ـ زمانی که علم عشق بلند کردهبودیم و آنها او را از ازدواج با کسی که توی چت باهاش آشنا شده، منع میکردند ـ خواب آرام را ازش گرفته. ولی آنروز گفت. وقتی باز دیر به خانه رفتم.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید.
اصلا فکر نمی کردم که زندگی ام در اینجا یک همچنین معنایی داشته باشد. عکاس های زیادی از من عکس گرفته اند. حتی برخی شان روی شن ها دراز می کشیدند تا از من عکس بگیرند. دوربین های پیشرفته با لنزهای تله و واید و زوم و ....
اما من وقتی متوجه موضوع شدم، که یک پیرزن با یک دوربین قدیمی که همزمان عکس را نیز چاپ می کرد، از من یک عکس گرفت. به محض اینکه عکس بیرون آمد، باد شدیدی عکس را، زیر پاهایم، روی شن های روان صحرا انداخت و من خودم را دیدم. یک گیاه سبز ، تک و تنها در وسط یک صحرای پر از شن و ماسه. بله فکر می کنم حضور من در اینجا معنایی خاصی دارد.
این داستان من در وب سایت دیباچه منتشر شده است.
لینک داستان من در دیباچه: بچهی خانم معلم

دیگه دوس ندارم بچهش باشم. نه که دوس ندارم. دوس دارم. ولی اگر بچهش شدم یه روز از صبح تا شب باهاش قهر میکنم. نه خیلی زیاده. تا ظهر. هر چی هم نازمو بکشه باز آشتی نمیکنم. مگه من چی کار کردم؟ منو بگو که میخوام زحمتشو کمتر کنم. فقط خواستم بهش نشون بدم یکی اَ شاگرداش درس امروزو خوب بلده. شاگردش که نه. من. البته حق داره بیچاره. بچه ها خیلی اذیتش می کنن. مثلا همین سگوند. لورَنْ. خودش گفت. خانم معلم اولش پرسید اونم گفت آره. همیشه بوی گوسفند می ده. تازه امروز کلهش شده شکل گوسفندا. گوسفندای دم عید که پشمشونو با قیچی میزنن. میگفت بابا بزرگش موهاشو زده. با قیچی. اونم با قیچی که پشم گوسفندا رو می زنن. بچهها کلی خندیدن. دلم واسش سوخت. بیچاره خونه که نداره. تو چادر زندگی میکنن. پشت خونه ما. اون طرف کانال. تازه کنار چادرشون گوسفندهاشون رو نگه میدارن. واسه همینه بوی گوسفند میده. آه اگه من بچهش بودم. میرفتم یواشکی، طوری که سگوند نفهمه موضوع رو بهش میگفتم تا اینقد گیر نده چرا حموم نمیره. آخ! هنوزم سرم درد میکنه. چه مامان بدی! چه مامان!؟ اگر بچهش بودی که تو سرت نمیزد. شایدم میزد. حتما واسه اینکه نشون بده که بین بچهش با بقیه شاگردا فرقی نیس. چقدر بچه بچه میکنی؟ مامان تو مامان گُلیه. اما مامان گلی بهم پول نداد یخمک بخرم. تازه مامانای دیگه واسه بچهشون دفتر مشق سفید میخرند. اونقد سفید که فکر میکنی با پلو درست شده. پلوی ناهارِ جمعه. نه مثِ دفتر مشق من که رنگ گِله. مثِ اون روزِ رودخونه. البته همیشه که رودخونه اون رنگی نیس. شب قبلش کلی آسمون غرمبه زد. فرداش که اَ رو پل با مامان گلی میرفتیم بازار، رودخونه رنگ گِل شده بود. کلی ترسیده بودم. کاشکی دفتر مشقم مثِ رودخونه بود. همیشه که رودخونه اون جوری نیس. سفیدم هست. مثلا اون باری که با عمو اینا رفته بودیم شنا. بابا گفت رودخونه مثل چشم خر تمیزه. کلی خجالت کشیدم. آخه این چه حرفی بود زد. حالا چرا نگفت چشم اسب. همه خندیدن. همیشه می خندن. به بابا نگاه میکنن تا چیزی گفت می خندن. چی گفت ... لره رفت ... یادم نیس. مامان رو قالی نقاشی می کشید. بابا گفت. با دس نشون داد. همه خندیدن. فکر کنم به لباسای منم خندیدن. وای برگشت. بهش نگاه نکنم که فکر نکنه میخوام منتکشی کنم. مگه من چی گفتم. فقط تا رو تخته نوشت "م" بلند گفتم "مثِ مارمولک". بچه ها کلی خندیدن. البته همین یه بار که نبود. "چ" را هم گفتم. س. ش ...ک
مثِ اینکه میخواد مشقا رو خط بزنه. یعنی امروز دوباره برام یه گُل با خودکاراش میکشه؟ چه بکشه چه نکشه فرقی نداره من که باهاش آشتی نمیکنم. زود باش دفترتو در بیار. الان به تو میرسه. دو میز دیگه مونده. اِ نگا! واسه همه گُل میکشه. ولی واسه من خوشکلتر میکشه. مطمئنم. سرمو همینجور پایین می زارم. اینجوری میفهمه باهاش قهرم. دیوونه نشو. همش یه میز دیگه مونده.
وای این صدای چی بود؟ نکنه دوباره؟ نه حتما دوباره یه تیرآهن خورده زمین. خانومه گفت. اونروز دم نونوایی. تا این صدا اومد خانومه گفت نترس. خودش ترسیده بود. به من گفت یه تیرآهن خورده زمین. کارگرا اَ رو ماشین پرتش کردن زمین. چه کارگرای بیفکری. واسه اینکه کارشونو راحتتر کنن پرتشون میکنن پایین. بابا هم بی فکره. مامان بزرگ گفت. اون روز که مامان گلی باز رو قالی نقاشی می کشید. فک کنم گریهم می کرد.
چرا صدای این یکی تیرآهن بلندتر بود؟ نکنه خونه بغلییا بنایی دارن؟! نگا! مثِ اینکه ترسیده. بجا خطزدن مشقا رفت پنجره رو وا کرد. میدونم واسه چی. تو فکر پسرشه. حالا خوبه مهدش اون طرف خیابونه. خیلی لوسه. با اون شلوار قرمزش. من که شلوار قرمز نمی پوشم. حالا اگه خانم معلم گفت می پوشم. اوه برگشت. همش دو نفر دیگه مونده. ها ها چقدر زشت خط زد دفتر صادقی رو. نگا! بجا مشقشونو نگا کنه هی نگا میکنه بیرون. حالا اگه مشق ننوشته باشن که نمیفهمه. چه عیبی داره شاید علیپور اینا دیشب برق نداشتن. واسه همینم نتونسته مشقشو بنویسه. البته نه که برق نداشته باشن. نه! خودشون برقشونو قطع کنن. آخه دیشب دوباره آژیر زدن. همون آژیری که بدون اینکه نفس کم بیاره جیغ میزنه. من که نمیتونم یه نفس این همه جیغ بکشم. هر وقت صدای جیغ بلند میشه بابا چراغا را خاموش میکنه. نه که خودش بخواد نه. مامان گلی می گه. میگه الان از اون بالا ما را میبینن. بابا میخنده. همیشه میخنده. راس میگه خوب ببینن من اَ تاریکی می ترسم. اصلن از مامان گلی خوشم نمییاد. واسه همینه که میخوام بچهی خانم معلم باشم. وای نوبتم شد. سرتو بلند نکن.
وای خدا! گوشم ترکید. صدا چقد نزدیک بود. اِ. اِ. اِ چرا رفت بیرون. پس مشقای من چی؟ چرا منو نبرد؟ حتما رفت دنبال پسرش. پسر واقعیش. خدا من چی کار کنم؟ مامان گلی! مامان گلی!

فرشته کوله پشتی آلیس را رو دوشش گذاشت و گفت:
- تو سفر، هر جا سیب دیدی اول خوب بوش کن، بعد بخورش.
آلیس کوله را رو دوشش جابهجا کرد، رو به فرشته برگشت و گفت:
- برای چه باید این کار را بکنم؟
فرشته رو زانوهاش نشست، موهای رو پیشانی آلیس را کنار زد و گفت:
- برای اینکه من، اینجا و بهشت را هیچ وقت فراموش نکنی.
آلیس فرشته را بوسید و لیلیکنان پا گذاشت رو زمین، ولی هر جا سیبی دید بدون هیچ فکر و بویی آن را خورد. آخر سفر سختی داشت و گرسنه میشد.
|
|
حمید اباذری |
|